اکنون دیگر کدام حرف و چه کس. در دنیا مرا تسلایی خواهد شد برای دردهایم؟کدام حرف؟چه کس؟
اکنون دیگر هیچم نمانده است جز غروبی تلخ و حسی نمناک برای گریستنی بی امان...
روز چه بد و نابهنگام آغاز شد وقتی که از خواب شیرین شادی و بی خیال بودن برخاستم.آری به گمانم تمام ساعتها غلط بود, حتی ساعت به خواب رفته میدان...
آه سزار, سزار ,چه کسی می دانست که دنیا این همه ستمگر و اشتباه کار است؟
سزار من در نوبت سفر بودمو تو را عازم کردند؟اشتباه بزرگتر از این ؟
اما نه ,نه...تو با این همه عظمت کجا و این حقیر کجا...خوب میدانم که وقتی مرا مثل آب خواب می برد, وقتی که عمق آب روشن می شد و سنگریزه های غلتان نمایان می رفتند ,تو بستر رویا را می دریدی و تا تیغ آفتاب عاشقانه با خدایت نغمه سرایی میکردی, مگر نه؟آری من خوب میدانم...خوب میدانم که راهمان در سفر جداست و مرا چه به این حرفها....
اما حال چه کنم سزار؟چه کنم ای امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ؟ تو خود بگو!...این رعیت همیشه نالان گرفتار بدون امپراطورش چه کند؟هان سزار؟مگر قرار نبود درسم بدهی و تا دنیا دنیاست شاگردی ات کنم؟پس چه شد؟ کجا رفتی ؟مگر خودت نمی گفتی که دلت نمی خواهد ماهی قرمز کوچک در دریایت احساس بی کسی و تنهایی کند؟مگر نگفتی؟پس چه شد؟من که تنها تر از همیشه اینطور اینجا بر سر راهت نشسته ام...نمیبینی؟من منتظرم سزار .من سر کلاس درس نشستم تا معلم عشقم بیاید...آقا اجازه؟شما کجا میرید؟ماراهم ببرید!!!!!!!!.....
سزار دلم تنگ می شود برایت...برای دلنوشته های عاشقانه ات ,برای دلتنگیهای مردانه ات, برای دلداریهای صبورانه ات, برای نصیحتهای برادرانه ات, برای نامه های پدرانه ات به شهرزاد و شهریارت, و برای فرمانهای امپراطور گونه ات....سزار با دنیای از حرف و کوله باری از غم و اندوه ناگفته چه شتابان به سویت دویدم اما...اما افسوس که چیزی جز بغضی فروخورده نصیبم نشد...
دانی؟ بهارت چه؟...سزار؟بانویت پس چه؟...آهای ای دانی سزار, بانو بهارم را گذاشتید و رفتید؟ذیگر او را چرا؟حال ما رعیتان هیچ! بانو که تاج سرتان بود ...سزار او را دیگر چرا؟...میبینی چطور در غم نبودنت بی تاب و بی قرار شده؟میبینی که چه محکم اما تهی از دانی ایستاده و برایت سوگ گرفته؟دانی این رسمش نبود که اینطور دل و جانت را تنها بگذاری و بروی...این انصاف نبود...آخر چرا؟
راستی یادم آمد...خوب یادم است که روزی به من گفتی:عشق با هجران و دوری زیباست .عشق بدون هجر بی معناست...یادت است سزار؟...و حال ای تازه! اکنون چه آشنا می نمایی... در برابر حرفت دیگر هیچ حرفی ندارم, چرا که به بهارت نشان دادی همیشه عاشقی!آری تا ابد عاشق...
سزار لبانم به لرزه میافتد که بخواهم بگویم:روحت شاد...نه نه من نمیتوانم سزار...سزار تو که مرا میشناسی تو که میدانی چطور با درد تو آشنایم پس عذرم را بپذیر که ناتوانم در برابر تقدیر الهی...بهارم بهار...تو چه میکشی؟من فدای دل دردمندت شوم عزیز دل سحر...وای که چه صبوری تو!من که اینطور بی قرارم و نا آرامم, تو چه میکشی ؟تو که آرام جانش بودی و همه امید و آروز و عشق دانی...تو چه میکشی مهربان؟با شهرزاد و شهریار چه کنیم بهار؟بهارم , بهار...
سزار دیشب تا صبح با بهارم برایت خلوت داشتم...دیدی سزار؟وقتی آمدم یس بخوانم ماندم مبهوت و بی صدا!که یس؟برای که؟برای دانی؟نه مگر میتوانم؟...آیه به آیه برایت با اشکهای بی ارزشم فرستادم ...رسید سزار؟...سزار خودت قول دادی بیایی به خوابم خودت قول دادی که بیایی تا خوابهایم رنگی شود پس هر شب منتظرم تا بیایی.دانی دست بهار را هم بگیر و با هم به ضیافت فقیرانه رویاهایم بیایید....من چشم انتظارم....
سزار آغوشم خالی مانده...خالی...چه کنم؟بهار را بگو بیاید...بگو بیاید که بوی تو را برایم به ارمغان می آورد...بگو بیاید که من دیگر تاب ندارم...بی قرارم سزار...بی قرار...
چه سخت است که در روز ولادت آقا امام هشتم خبر شهادتت را بنویسم, اما چه زیباست که دو تبریک به همراه دارم هم تبریک عید و هم شادباش شهادتت را...شهادتت مبارک سزار
سزار, وعده دیدارمان روز پنج شنبه در سرزمین آبهای همیشه آبی....

